این دل هم سر سازگاری ندارد گاهی، آنقدر ناله کرد تا اعصاب ما ماله کرد
۲۰ و اندی سال خوردی هیچ نگفتی، ۲ ساعت نانت کم شد زمین و زمان را دوختی مشت ها بر دل من کوفتی. تو هم مزدور اجنبی هستی این آشوب چه بود که راه انداختی؟ ۳۰ سال گشنه ماندند و آخ نگفتند گذشت و اکنون آشوب شد ... ۲۰ و اندی سیر نگهت داشتم ۲ ساعت گشنه ماندی این بود رسمش؟ اگر اون مردک جای من بود که تو را نه این بار خس و خاشاک بلکه.... آه چه می گویم من؟ اون جای من باشد...!! از من دور باد.... از من دور باد شر هر شرور فتنه گر... آمین
پ.ن: آن پاییز خسیس را که یادتان هست تا حالا که با ما سر سازش داشته ست!
+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 12:24  توسط آمبرلا
|
اگر پادشاه بودی که اینگونه ما را نمی آزردی! تابستان را با همه ی مشکلاتش گذراندیم به شوق وصال دوست اما امان از این پادشاه ویروس زا.
با بهار قهر بودم پاییز هم روش! زمستان تو دیگر با ما بد مکن! وگرنه کل سال را باید به امید وصال تابستان سپری کرد! خودت هم می دانی که تابستان آنقدر هم ارزشش را ندارد با آن گرمای آنچنانی!
ای کاش این پاییز کمی از ویروس هایش را با تابستان تقسیم می کرد!
پادشاه خسیس ها پاییز!

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 11:41  توسط آمبرلا
|
نمیدانم چرا دیگر از بهار خوشم نمی آید
حساسیت فصلی و گرده افشانی گل ها
گل ها دگر نیفشانید
قبلا سپاسگزارم از حسن توجهتان
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 18:7  توسط آمبرلا
|
سلام به همهی بارونی های عزیز
امشب میخوام اولین پست بهاریمو تو یه شب بارونی به همهی شما عزیزانم تقدیم کنم. امیدوارم خوشتون بیاد












گاهی وقت ها میایی و میبینیو ولی ٬
دلم دلهره دارد و پریشانم من
که گهی درد و گهی رنج کشیدم آخر ٬
آخرش چه ؟
به کجا میگردیم...؟
به کجا میسپریم دل...؟
به کجـــا...........؟
گهی میایم به نیمهی راه و با خود میگویم :
چه کنم من
نه راه پیش است و نه پس...
نه سپیدی نزدیک ٬
نه که آنکه بسپرم دل به سحر که بگویم که سحر نزدیک است...!
به کجا میگردیم...؟
به کجا میسپریم دل...؟
به کجـــا...........؟
در همان تاریکی ره با خودم میگویم :
مگر آنکه بسپرم دل به سفر
بروم از دل سنگ ٬ بروم از دل این دشت کویر
بروم از همه نی
بروم از همه رنگ
تا برهم از نیرنگ
میخواهم بروم جایی که بگویم همین جاست مقصود ٬
و نگویم هرگز :
به کجا میگردیم...؟
به کجا میسپریم دل...؟
به کجـــا...........؟
+ نوشته شده در شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 21:12  توسط آمبرلا
|
چترها را باید بست زیر باران باید رفت
زیر باران ٬
زیر سایه ٬
زیر رگبار طبیعت ٬
زیر هر چه رنگ تازه زند بر این بیابان ٬
زیر شبنم باید رفت ...
زیر هر چه در کنارش تا همیشه گر یــــه کردیم . کنار پنجره وقت باران در جوار خیس شیشه در شباهنگام
تاریک با تک نگاهی سرد و غمگین گر یــــه کردیم ... .
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 1:5  توسط آمبرلا
|
چه سکوتی ٬
چه شبــــــی ٬
چه قشنگ است این طراوت .
هقهق خيس باران ميزند خود را به شيشه گويا چيزي ميخواهد بگويد اما نميدانم چه ... .
در کنار شيشه خوابم برد . به ناگه سحر شد
همه چيز رنگ دگر داشت ٬ همه چيز زيبا بود . باران سیاهیها را شسته بود . و ما تا قبل از آمدن باران
به همان رنگ سیاهی عادت کرده بودیم
آری زمین چرکین است
گویی هقهق باران دوش میخواست بگوید :
آخرین برگ سفرنامهی باران
این است
که زمین چرکین است ... .
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 22:56  توسط آمبرلا
|