تبليغاتX

                                       به نام او که در اين نزديکيست
 

*۞* Under the Rain *۞*

جمعه هفدهم مهر 1388


 

این دل هم سر سازگاری ندارد گاهی، آنقدر ناله کرد تا اعصاب ما ماله کرد

۲۰ و اندی سال خوردی هیچ نگفتی، ۲ ساعت نانت کم شد زمین و زمان را دوختی مشت ها بر دل من کوفتی. تو هم مزدور اجنبی هستی این آشوب چه بود که راه انداختی؟ ۳۰ سال گشنه ماندند و آخ نگفتند گذشت و اکنون آشوب شد ... ۲۰ و اندی سیر نگهت داشتم ۲ ساعت گشنه ماندی این بود رسمش؟ اگر اون مردک جای من بود که تو را نه این بار خس و خاشاک بلکه.... آه چه می گویم من؟ اون جای من باشد...!! از من دور باد.... از من دور باد شر هر شرور فتنه گر... آمین

 

پ.ن: آن پاییز خسیس را که یادتان هست تا حالا که با ما سر سازش داشته ست!


 

12:24  | آمبرلا  | 

پنجشنبه نهم آبان 1387

!پادشاه ویروس ها پاییز
 

اگر پادشاه بودی که اینگونه ما را نمی آزردی! تابستان را با همه ی مشکلاتش گذراندیم به شوق وصال دوست اما امان از این پادشاه ویروس زا.

با بهار قهر بودم پاییز هم روش! زمستان تو دیگر با ما بد مکن! وگرنه کل سال را باید به امید وصال تابستان سپری کرد! خودت هم می دانی که تابستان آنقدر هم ارزشش را ندارد با آن گرمای آنچنانی!

ای کاش این پاییز کمی از ویروس هایش را با تابستان تقسیم می کرد!

پادشاه خسیس ها پاییز!


 

11:41  | آمبرلا  | 

سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387

بهار
 

نمیدانم چرا دیگر از بهار خوشم نمی آید

حساسیت فصلی و گرده افشانی گل ها

گل ها دگر نیفشانید

قبلا سپاسگزارم از حسن توجهتان


 

18:7  | آمبرلا  | 

شنبه یازدهم فروردین 1386

به کجا می گردیم؟
 

سلام به همه‌ی بارونی های عزیزامشب می‌خوام اولین پست بهاریمو تو یه شب بارونی به همه‌ی شما عزیزانم تقدیم کنم. امیدوارم خوشتون بیاد

 

گاهی وقت ها میایی و می‌بینیو ولی ٬ 

دلم دلهره دارد و پریشانم من

که گهی درد و گهی رنج کشیدم آخر ٬

آخرش چه ؟

 

به کجا می‌گردیم...؟

                    به کجا می‌سپریم دل...؟

                                                به کجـــا...........؟

 

گهی میایم به نیمه‌ی راه و با خود می‌گویم :

چه کنم من

نه راه پیش است و نه پس...

نه سپیدی نزدیک ٬

نه که آنکه بسپرم دل به سحر که بگویم که سحر نزدیک است...!

 

به کجا می‌گردیم...؟

                    به کجا می‌سپریم دل...؟

                                                به کجـــا...........؟

 

در همان تاریکی ره با خودم می‌گویم :

مگر آنکه بسپرم دل به سفر

بروم از دل سنگ ٬ بروم از دل این دشت کویر

بروم از همه نی

بروم از همه رنگ

تا برهم از نیرنگ

می‌خواهم بروم جایی که بگویم همین جاست مقصود ٬

و نگویم هرگز :

 

به کجا می‌گردیم...؟

                    به کجا می‌سپریم دل...؟

                                                به کجـــا...........؟


 

21:12  | آمبرلا  | 

شنبه بیست و هشتم بهمن 1385

چترها را باید بست
 

 
 
 
چترها را باید بست زیر باران باید رفت
 
    زیر باران ٬
     
         زیر سایه ٬
        
               زیر رگبار طبیعت ٬
     
         زیر هر چه رنگ تازه زند بر این بیابان ٬
 
   زیر شبنم باید رفت ...
 
زیر هر چه در کنارش تا همیشه گر یــــه کردیم . کنار پنجره وقت باران در جوار خیس شیشه در شباهنگام
 
تاریک با تک نگاهی سرد و غمگین گر یــــه کردیم ... .
 

 

1:5  | آمبرلا  | 

چهارشنبه یازدهم بهمن 1385

.:: زیر باران باید رفت ::.
 

 
 
  
 
چه سکوتی ٬
   
     چه شبــــــی ٬
        
          چه قشنگ است این طراوت .
 
هق‌هق خيس باران ميزند خود را به شيشه گويا چيزي ميخواهد بگويد اما نميدانم چه ... .
 
در کنار شيشه خوابم برد . به ناگه سحر شد
 
همه چيز رنگ دگر داشت ٬ همه چيز زيبا بود . باران سیاهی‌ها را شسته بود . و ما تا قبل از آمدن باران
 
به همان رنگ سیاهی عادت کرده بودیم
 
آری زمین چرکین است
 
گویی هق‌هق باران دوش می‌خواست بگوید :
 
آخرین برگ سفرنامه‌ی باران
 
این است
 
که زمین چرکین است ... .

 

22:56  | آمبرلا  |